به موی تو آشفته‌ام

به موی تو آشفته‌ام

به موی تو آشفته‌ام

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست،
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست…

.

.

.

با شکستن پای دیگران، ما بهتر راه نخواهیم رفت.

.

.

.

یکسری حرف ها هست
یکسری غصه ها هست
یکسری بغض ها هست ؛

که آدم حتی روش نمیشه به خودش هم بگه و با خودش هم درمیون بذاره

.

.

.

ﻋﺎﺷﻘﻢ،
ﺍﻫﻞ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﭼﮥ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﮐـﻨﺎﺭﯼ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺵ ﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ِ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﻬﺎﺩﯼ

ﺗﻮ ﮐﺠﺎ …؟
ﮐﻮﭼﻪ ﮐﺠﺎ …؟
ﭘﻨﺠﺮﮤ ﺑﺎﺯ ﮐﺠﺎ …؟
ﻣﻦ ﮐﺠﺎ …؟
ﻋﺸﻖ ﮐﺠﺎ …؟
ﻃﺎﻗﺖِ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺠﺎ …؟
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ
ﻣﻦِ ﺩﻟﺪﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﻫﯽ
ﺑﻨﺸﺴﺘﯿﻢ .
ﺗﻮ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻭ
ﻣﻦِ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﭼﺎﻫﯽ
ﮔُﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﯿﺴﺖ ؟
ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻨﺠﺮﮤ ﺑﺎﺯ ؟
ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﮥ ﺁﻏﺎﺯ ؟
ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﺸﻢ ِ ﮔﻨﻪ ﮐﺎﺭ ؟
ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﮥ ﺩﯾﺪﺍﺭ ؟

.

.

.

همه چیز
از احتمال بودنت جان گرفت؛
از احتمال نشستنت بر پوست صندلی
کشیده شدن انگشتانت بر تن میز
پیچیدن صدایت در رگ اتاق
حالا همه چیز
از احتمال نبودنت نابود می شود؛
صندلی
میز
اتاق
من!

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮔُﻨﻪِ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﭼﺸﻤﺖ،
ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﺑﮕﯿﺮﻡ
ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﯾﮏ ﺷﺐ ﻣﻬﺘﺎﺏ،
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﻡ…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها