شعرها بهانه است

شعرها بهانه است

شعرها بهانه است

گاهی برای از تو نوشتن کم می آورم
باورکن
تمامی این شعرها بهانه است

تنها میخواستم بگویم:
دلم برایت تنگ شده. . .

.

.

.

گاهی آنقدر غرقِ دوست داشتن می شویم
که می گذریم
از خودمان

از خواسته هایمان
و خدا نکند
نفهمند این از خود گذشتن ها
از دوست داشتن است
هرچه در فکرِ خرابشان می گذرد
نثارت می کنند
خدا جان!
آدمهایِ مریضی دارد دنیایت
نجاتشان بده لطفا !

.

.

.

علت بروز مشکلات نادانی افراد نیست،
بلکه بیشتر دانسته هایی است که حقیقت ندارند.

.

.

.

قصه ی مبهمی ست. . .
به دنیا آمده ام بی آنکه بخواهم
زندگی می کنم

بی آنکه حکمت این روزها را بدانم
مادرم همیشه می گفت:
هیچ گاه سیل اشک هایت تمامی نداشت
گویا
از همان ابتدا می دانستم
پا به دنیایی گذاشته ام
که هرازگاهی باید میان خنده های بلند گریه کرد. . .

.

.

.

مرا عمری به دنبالت کشاندی
سر انجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی

.

.

.

هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و و تعارض با خود بسر می برد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.

.

.

.

باد را از بند می‌ترسانند
مرا از تنهایی!
با تو
هیچ سلولی
انفرادی نیست …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها