عاشقانه هایمان

عاشقانه هایمان

عاشقانه هایمان

امشب گلایه ای ندارم
میخواهم شمشیر عشقم را تیز کنم
به افکار پلیدم ناشی از رفتن تو حمله کنم

و همه خاطرات تلخ نبودنت را نابود کنم
دلم میخواهد ببخشمت
میدانی، توانایش را دارم
میبخشم همچون خدایی که می بخشد

.

.

.


خدایی که از سر قدرت و بی نیازی می بخشد
من هم میبخشم اما نه از سر قدرت
انقدر خورد شده ام که دیگر قدرتی در من نمانده است
می بخشم از سر عشق از سر دوست داشتن
آری دوست داشتن هم خود نشان قدرت است
اما نه قدرت والا
قدرتی که زنجیری محکم به گردنم می بندد
و مرا به چهار سوی ضعف می کشاند
می بخشمت چون دلم هوای عاشقانه هایمان را کرده است
دلم هوای کافه های خالی صبح گاهی را کرده است
من و تویی که ما می شدیم
زمین و زمان را در هم می شکستیم
به سوی آسمان های زیبایی و قدرت پرواز میکردیم
هرچه فکر میکنم میبینم باید ببخشمت
تا بتوانم دوباره ما شوم
اینبار من ، تنها هستم که با ببخشم با خدای خویش ما میشوم
به بلندای کوه ها پرواز میکنم و از آنجا تو را نظاره میکنم
دیگر آنقدر کوچک شده ای که خودت را نمیبینم
چه به رسد به اشتباهاتت
میبخشمت تا روح خویش را جلا بدهم
تا شروعی دوباره داشته باشم
تا شاید بتوانم فراموشت کنم
زندگیم را تغییر دهم
تا شاید عشقی جدید را تجربه کنم
میدانم که این خیالی خام است
من قدرت این کار را نخواهم داشت
زیرا دلم عاشقانه هایمان را می خواهد
پس میبخشمت تا یاد عاشقانه هایمان زنده بماند
نمیتوانم عنکبوت گناهانت را در ذهنم نابود کنم
اما میتوانم فعلا تارهایش را از بین ببرم و
برای زمانی کوتاه نقشی تمیز از عاشقانه هایمان داشته باشم
همان
انتظارهای شیرین ، حس گرم با تو بودن ، خنده های دلچسب
میبخشمت نه برای تو
بلکه برای خودم
هرچند کوتاه و سست
اما میبخشمت
گلایه ای هم ندارم
چون
دلم بدجور هوای عاشقانه هایمان را کرده است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها