قاب عکست

قاب عکست

قاب عکست

مرام ما با تو فرق دارد

می روی


برو

قاب عکست را نبر

دیوار اتاق دلتنگ می شود

.

.

.

من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم
تو باید تازه‌گی‌ها
از اینجا گذشته باشی

.

.

.

مردی را می شناسم

هر شب روزها را می شمارد


سه شنبه ها در کافه انتظار

میز تنهایی را رزرو کرده

دو چای و یک کیک سفارش می دهد

بخار هر دو را اکسیژن هوا می نوشد

و کیک را پسرک نظافتچی کیف می کند

پنجشنبه ها انگشت بر سر می گذارد

و جای خالی ات را فاتحه می خواند

جمعه ها کسی او را نمی بیند

.

.

.

برای چند لحظه …
خودت را جای من بگذار !
و تا چای بریزم …

تو از جایم تکان نخور
می ترسم زیاد
آب کتری سر رفته باشد
قندمان تمام شده باشد
و استکان ها را نشُسته باشم
کمی که طول کشید
تو حوصله ی خودت را نداشته باشی
جای مرا
چای مرا
عوضش کنی با دوست داشتن دیگری
بروی چند اتاق دورتر
و من داد بزنم
عشقم …
هنوز هم تلخ و کمرنگ دوست داری
چای را …
و شاید مرا …

.

.

.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها