قصه های کهنـہ

قصه های کهنـہ

قصه های کهنـہ

نگاه کــُטּ من چـہ بـے پروا چـہ بـے پروا

بـہ مرز قصه هاے کهنـہ مے تازم

نگاه کـُـטּ با چـہ سر سختے تو این سرما

براے عشق یـہ فصل تازه مے سازم

یـہ فصل پاک یـہ فصل امن و بـے وحشت

برای تو کـہ یـہ گلبرگ زوב رنجے

یـہ فصل گرم و راحت زیر پوست مـטּ

برای تو کـہ با ارزش ترین گنجے

.

.

.

خدا ….

زندگی م رنگی نداره

آسمونم نمی باره

دلم تنگ ِ بهاره

خدا ….

او باور ش نمیشه

دل ش با دلم یکی نمیشه

نمی دونم …

این قصه اخر ش چی میشه

خدا …

سر به بیا بون میذارم

جز او کسی رو ندارم

خیلی وقتِ که بیقرارم

خدا …

تو بهتر می دونی

قصه بهارُ برای فرشته ها میخونی

کاری کن تا حس بشه جوونی

خدا …

راز کودکی فاش شد

به خیالم با من اشنا شد

اما …

با من غریب , غریبه تر شد

دعا می کنم , شاید

یار و یاورم شد .

.

.

.

در پرتگاه مرگ …

دستانم را به سوی تو دراز کردم

تا نجاتم دَهی

آنقدر میگویم دوستت دارم

تا جوابم دَهی

مرا هراسی نیست

از حرف خلق و سختی ها

اگر که تو , همرا هم شوی .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها