نزدیک آى

نزدیک آى

نزدیک آى

بام را برافکن ، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست
بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نیمه کن ، که منم
هسته این بار سیاه
اندوه مرا بچین ، که رسیده است

.

.

.


دیری است، که خویش را رنجانده ایم ، و روزن آشتی بسته است
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام
به سرچشمه “ناب” هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و گریه سر دادم
فرسوده راهم ، چادری کو میان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود ، که آبشخور جاندار من است
و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه زیبای من است
صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند
ترا دیدم ، از تنگنای زمان جستم . ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت
و بیندیش ، که سودایی مرگم . کنار تو ، زنبق سیرابم
دوست من ، هستی ترس انگیز است
به صخره من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم
بروی ، که تری تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شویم
بدر آ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو
نزدیک آی، تا من سراسر ((من)) شوم

هشت کتاب / دفتر: آوار آفتاب / شعر: نزدیک آى

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها