هنوز هم مبهم است

هنوز هم مبهم است

هنوز هم مبهم است

آنقدر به من نزدیک شو
که دیگر مرزی جز تنت نباشد
چشمهایم را که بندم

می آیی…………
مثل نسیم لابلای موهایم می رقصی
بی اجازه از مرز رد می شوی
تا به خود بجنبم
با جسارت پناهنده شده ای
آنقدر گیجِ توام که
ساعت ها همه خوابند و من بیدار
آن دورترها به آب می اندازی غرورت را
و دست هایم را می گیری
تا “سرم به شانه هایت بنشیند”
این همان ” مردانگیست”……
که در شعرهایِ زنانِ زیادی شنیده ای
و هنوز هم مبهم است.
ابهامِ دوست داشتنیِ من
پیدا شو.

.

.

.

آدم‌های کوچک
به آدم‌های بزرگ فکر می‌کنند
و آدم‌های بزرگ

به ایده‌ها
من
فقط به تو فکر می‌کنم
کوچولوی قشنگم!
اصلاً
اگر فکر تو بگذارد
ایده‌های زیادی در سر دارم
اولیش این که؛
دوباره عاشقت شوم.

.

.

.

تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود،گر نشود
حرفی نیست…

اما… !
نفسم می گیرد در هوایی
که نفس های تو نیست.

-سهراب سپهری

.

.

.

مردی را می شناسم

هر شب روزها را می شمارد


سه شنبه ها در کافه انتظار

میز تنهایی را رزرو کرده

دو چای و یک کیک سفارش می دهد

بخار هر دو را اکسیژن هوا می نوشد

و کیک را پسرک نظافتچی کیف می کند

پنجشنبه ها انگشت بر سر می گذارد

و جای خالی ات را فاتحه می خواند

جمعه ها کسی او را نمی بیند

.

.

.

اگر می­شد صدا را دید
چه گل­هایی!
چه گل­هایی!
که از باغ صدای تو
به هر آواز می­شد چید.

اگر می­شد صدا را دید…

– شفیعی کدکنی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها