هیچ‌کس نیست

هیچ‌کس نیست

هیچ‌کس نیست

باید به فکر تنهایی خودم باشم.
دست خودم را می‌گیرم و
از خانه بیرون می‌زنیم.

در پارک،
به جز درخت،
هیچ‌کس نیست.

روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم،
تا پارک،
از تنهایی رنج نبرد!

دلم گرفته،
یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم،
و از خودم خواهش می‌کنم،
به خانه باز گردد ..

.

.

.

اگر زندگی
با تمام نامِ بزرگ اش
این چیزی بود که من دیدم

من داوطلبانه ، دنیایم را عوض خواهم کرد.
اصلا کسی چه می داند
شاید دنیای زیر آب
دنیای بهتری است…
دنیایی که بزرگترین بُحران اش
بــــحرانِ روشــــن کــــردنِ سیـــــگارم باشد….

.

.

.

چقدر نبودنت را شعر کنم
ندیدنت را کلمه
سنگین است این همه دوستت دارم
که لایِ پیرهنم پنهان کرده ام.

.

.

.

کیستی که من
اینگونه
به‌اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم؟
کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

.

.

.

دلـم کـمــی هـــوای تـــازه مـــی خـــواهـــد

کمـــی اشــک

و

هــم صـحـبـتــی از جنــس خــودم . . .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها