چرا رفتی

چرا رفتی

چرا رفتی

چرا رفتی، چرا ؟ من بیقرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست ؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست ؟
خیالت گر چه عمری یار من بود
امیدت گر چه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساقرم ده
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
چرا رفتی، چرا ؟ من بیقرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم

.

.

.

در حقیقت آدم‌ها هیچ‌کس را ندارند…
این را آدم
روزهای جمعه
از جای خالی‌ آنهایی که باید باشند و نیستند،
می‌فهمد!!

.

.

.

لعنت به این شب ها
که حتی خواب هم برایم سوسه می آید
وخیال آمدن ندارد

.

.

.

وقتی ته صدات می لرزه وقتی قلبت با اومدن اسمش میلرزه وقتی میبینیش زبونت میگیره وقتی از دیدنش از حتی یک کیلومتری پاهات میگیره وقتی…………… یعنی بدبخت شدی از عشقش

.

.

.

گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می گذرد ؛ دیگر بر نمی گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده ترین عشقها نیز حقیقتی ناپایدارند .

.

.

.

به چــــــــــــــه بــــــــــــــهانه ای
می خواهــــــــــــــی،
من را فرامــــــــــــــوش کنی؟
آن هم،درســــــــــــــت زمانــــــــــــــی که
مــــــــــــــن . . .
با هر بهانــــــــــــــه ای
تــــــــــــــو را به یــــــــــــــاد می آورم!!

.

.

.

دو بار درست انتخاب کردم
یکبار وقتی فهمیدم عاشقت شده ام
یکبار وقتی فهمیدم عاشقش شده ای
مثل ساعتی خراب
که فقط دوبار
زمان را درست نشان می دهد
خراب است دیگر !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها