گاهی با خود می اندیشم

محمد زهری
شبی از شب ها
تو مرا گفتی
– «شب باش!»
من که شب بودم و
شب هستم و
شب خواهم بود
شبِ شب گشتم
به امیدی که تو فانوس سحرگاه شب من باشی
.
.
.

گاهی با خود می اندیشم
که انسان ها حقیقتاً در غم ِ یکدیگر سهیم هستند ؟
در می یابم که هیچ کس

براستی
نمی تواند در اندوه ِ کسی شریک شود
و هیچ کس
حاضر نیست شادی اش را با کسی تقسیم کند
و تظاهر
جنینِ میلیون ساله ایست که در رحم ِ دنیایمان
مُدام لگد می پراند

.

.

.

سال‌هاست
تلفنی در جمجمه‌ام زنگ می‌زند

و من
نمی‌توانم گوشی را بردارم
سال‌هاست شب و روز ندارم
اما بدبخت‌تر از من هم هست
او
همان کسی‌ست که به من زنگ می‌زند !

.

.

.

ما گُذَشتیمُ
گُذَشت،
آنچه تو با ما کردی…

تو بمـانُ
دِگـَــران،
وای به حــالِ دِگـَران…

.

.

.

در اسارت جادوی زیبایی، باید آنچه را که زیبا است، با سرانگشت به دیگری نشان دهیم تا به آرامش دست یابیم.

.

.

.

لحظه ای میرسد
که آدم از همه چیز دست میکشد
چون عاقلانه ترین کار همین است …

.

.

.

زیر این آسمان ابری
به معنای نامش فکر می کند

گل آفتابگردان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها