گفته بودی که چرا محو تماشای منی

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

86083-b

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو بقدرِ مژه بر هم زدنی

.

.

.

چگونه می‌توانستم تو را فاش کنم
که حتا برهنگی‌ات را از تن درآورده بودی؟

.

.

.

هوایَم داشت
رفته رفته
خراب تر می شد
و اشک،
در چَشمانم
بیشتر وُ بیشتر
به گُمانم
شباهنگام
چیزی شبیه به تو
درونم
شروع به باریدن کرده بود

.

.

.

دستِ برگ را
در دستِ باد
دستِ ساحل را
در دستِ آب
می بینم و دست هایم در جیب
به تو فکر می کنم ..

.

.

.

من آن عاشق بد شانس
نه می توانم بسمت تو بروم
و نه می توانم به خودم برگردم
پس از تو
دلم بر من طغیان کرده است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین ها